تبليغاتX
 saheldaryaabi

شعر ...

تو باراني و من باران پرستم

تو دريايي و من امواج تو هستم

اگر روزي بپرسي باز گويم:

تو من هستي و من نقش تو هستم

دريا هر چه دور مي‌شود، ساحل باز هم كنار دريا مي‌ماند.

ساحلتم درياي من!


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 1:23 AM موضوع شعر... | لینک ثابت


نياز ...



الهي! مي‌بيني و مي‌داني و برآوردن مي‌تواني


 

نوشته شده توسط sahel & darya در چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 4:46 PM موضوع نياز... | لینک ثابت


مرجانهاي دريا ...

آدمخوارها در يك شركت كامپيوتري

 

  پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد. آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

 

 چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند.

 

بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"

 

يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!  از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 4:53 PM موضوع مرجانهاي دريا... | لینک ثابت


بد نيست بدانيم...

در بررسی هایی که بر روی شکل ابروها و رابطه آنها با شخصیت انسان انجام گرفته است، دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که هر شکلی از ابرو با شخصیت صاحب آن رابطه دارد.

در اینجا به چند شکل از ابروها و رابطه آنها با شخصیت افراد اشاره می شود:

 ۱- ابروهای نرم و کم پشت نشانه ناپختگی و بی تجربگی است.

 ۲- ابروهای پرپشت نشانه تحرک زیاد و پرانرژی بودن است.

 ۳- ابروهای بلند نشانه ثبات شخصیت و تلاش و کوشش فراوان است.

 ۴-  ابروهای کوتاه نشانه عدم استواری و خیالاتی بودن است.

 ۵- ابروهای پیوسته نشانه حساس بودن است.

 ۶- ابروهای دور از هم نشانه ضعف و انزوا طلبی و ناپختگی است.

 ۷- ابروهای نزدیک به چشمها نشانه اراده قوی و تمرکز ذهن است.

 ۸- ابروهای صاف نشانه شخصیت محکم و لجباز است.

 ۹- ابروهای کمانی نشانه نیرو و نشاط و گرمی است.

 ۱۰-  ابروهایی که انتهای آنها به سمت بالاست نشانه جرأت و نشاط و شادمانی است.

 ۱۱-  ابروهایی که انتهای آن افتاده است نشانه پیچیدگی شخصیت و اضطراب است.

 به طور کلی می توان گفت:

ابروهای پرپشت: نشانه فعالیت، ابروهای بلند: نشانه اراده، ابروهای بالا : نشانه جرأت و ابروهای کمانی: نشانه گرمی و اشتیاق است.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 18 تیر1388 ساعت 0:35 AM موضوع بد نيست بدانيم... | لینک ثابت


غيبت ممنوع

غيبت )ممنوع(

 

موضوع جلسه: بردن آبروي مؤمن

رئيس جلسه: شيطان

دبير جلسه: نفس امّاره

منشي جلسه: هواي نفس

زمان جلسه: اوقات بيكاري

مكان جلسه:هر جا كه خدا فراموش شود

حاضرين جلسه: عناصر ضعيف‌النّفس

پذيرايي جلسه: خوردن گوشت مرده برادر مؤمن

صورت جلسه: جايگزيني اعمال نيك با بد

نتيجه جلسه: جهنم دسته جمعي

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در جمعه 21 فروردین1388 ساعت 0:33 AM موضوع | لینک ثابت


مرجانهاي دريا ...

راننده تاكسی

 

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد، چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعا تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 12 اسفند1387 ساعت 5:24 PM موضوع مرجانهاي دريا... | لینک ثابت


بفرما گل عزیز

در اتومبیل نشسته­اید. وقتی پشت چراغ قرمز تقاطع هستید، یك گل فروش دسته گلی را مقابل­تان می­گیرد و می گوید:«هزار...هزار»

به همسرتان نگاه می­كنید و از او می‌پرسید: «می‌خواهی؟»

همسرتان می­گوید:«نه! مرسی!»

شما به گل فروش پاسخ منفی می­دهید.

همسرتان در دلش می­گوید:«عوض این كه گل را بخره و بگه: بفرمایید، ازم سوال می­كنه كه گل می­خواهی یا نه! انتظار داره بگم آره! تقصیر خودمه كه از اول عادتش دادم نسبت به گل و از این چیزها بی تفاوت باشه.»

 

 

وسواس برای انتخاب گل

شما تا چه حد با گل‌ها آشنایی دارید؟ آیا هنگام انتخاب گل، وسواس به خرج می‌دهید، یا برایتان فرقی نمی‌كند كه چه چیزی می‌خرید؟ شاید از آنهایی باشید كه سبد گل آماده می‌خرند و فقط می‌خواهند دست خالی به مهمانی نرفته باشند. البته نباید فراموش كرد كه ذوق میزبان و دریافت‌كننده گل هم مهم است، یعنی او باید ارزش كار شما را بداند. اگر او گل را نشناسد، حتی این احتمال وجود دارد كه با خودش بگوید:« عجب آدم بی‌سلیفه‌ای ااست! ببین چی آورده. گل‌های وسط میدون رو می‌آورد، قشنگ‌تر از اینها بود.» در حالی كه شما كلی پول بابت دسته گل داده‌اید و نیم ساعت هم در گل‌فروشی چرخیده‌اید تا شاخه‌ها را انتخاب كنید.

 

گلها پیام دارند

گلها به دلیل تنوع نامحدودشان در هر شرایطی معانی ویژه و خاصی داشته و تأثیر جاودانه‌ای بر هدیه شوندگان خود دارند. آگاهی از معانی رنگ گل‌ها، تعداد شاخه‌های گل در یك دسته و غیره می‌‌تواند ما را در اهدای درست و افزایش تأثیر‌گذاری آنها یاری دهد. فراموش نكنید كه لازم نیست حتما منتظر موقعیت و اتفاق خاصی برای هدیه گل به كسانی كه دوستشان دارید باشید. در حقیقت، گل هدیه‌ای است كه اگر به صورت غیر منتظره تقدیم شود، ارزش بیشتری دارد. برای مثال، 1 شاخه گل نشانه توجه یك فرد به شما، 3 شاخه گل نشانه احترام به شما و 5 شاخه گل نشانه علاقه و محبت به شماست.

 

من از آسمان بی انتها زیباترین ستاره را خواهم چید و

آن را با رشته ای از عشق بر گردن خواهم

آویخت تا همیشه نشانی از تو داشته باشم.

من در میان تمام گل های دنیا شاخه ای از گل شقایق را

به تو خواهم داد تا احساسم را بدون سختی گفته باشم.saheldaryaabi


 

نوشته شده توسط sahel & darya در یکشنبه 20 بهمن1387 ساعت 6:56 PM موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط sahel & darya در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 2:37 PM موضوع عكس... | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 21 آذر1387 ساعت 1:30 AM موضوع | لینک ثابت


نياز...

 

الهي آن ده كه آن به!


 

نوشته شده توسط sahel & darya در شنبه 4 آبان1387 ساعت 11:23 PM موضوع نياز... | لینک ثابت


پرنده...

مشكوكم مشكوكم به تو!

من يك پرنده ساكن پايتخت هستم. چند سال پيش از ده آبا و اجدادي­ام كوچ كردم آمدم تهران چون شنيده بودم پرنده­هاي تهراني در بيزينس خيلي موفقند و چهچه سنتي­شان را تبديل كرده­اند به چهچه پاپ و راك و اين حرف­ها. حتي يك پرنده­هاي دهات خودمان كه دو سال قبل از من آمده بود تهران و در يك مجتمع مسكوني از سقف گلخانه آويزان است، مي­گفت: پرنده­ها در تهران فرصت­هاي شغلي بسياري دارند. آنها مي­توانند متناسب با استعدادشان در محل مورد نظرشان بزنند زير آواز.»

اصلاً چرا راه دور برويم خود من پرنده وقتي در ترمينال؟ از اتوبوس پياده شدم بقچه دانه­ام زير بالم بود و هنوز به لهجه ارجينال خودم حرف مي­زدم و هرگز هم پايم به هيچ شهري باز نشده بود، همان ساعت اول يك گله چمن پيدا كردم، نشستم و بقچه دانه­ام را باز كردم تا ناهاري بزنم به بدن. همانجا بود كه با دو دانشجو آشنا شدم؛ يكي­شان از ته كشور از اين ور و آن يكي­شان از آن ور كشور آمده بود  اينها داشتند در همان گله جاي چمني ترمينال به هم مي­گفتند:I Love You و من از خجالت چند بار سرفه كردم چون در دهات ما عمراً دختري به پسري بگويد I Love You حتي اگر دختر مورد نظر كليك كرده باشد روي پسر مورد نظر (البته در ذهنش)، حتي اگر براي اينكه پسر مورد نظر به خواستگاري­اش بيايد به درخت نظر كرده ده روسري­اش را گره زده باشد، خلاصه پس از آن I Love You نگاه من به زندگي عوض شد.

يعني يكهو با خودم گفتم: «آهاي پرنده ارتقاء نيافته! تو اگر مرغ خانگي بودي حالا با ضرب و زور آمپول­هاي هورموني ابزار تبرجي­ات مي­زد بيرون و جذاب مي­شدي اما حالا كه مثل لپ تاپ از اين طرف به آن طرف مي­روي و پايت روي زمين بند نيست ارتقاء هم پيدا نمي­كني پس بهتر است بروي در يك بازار كامپيوتر لانه بگزيني. (من همان وقت لهجه­ام را عمل كردم و اين لهجه­هاي با كلاس را انتخاب كردم.)

آهان راستي قرار بود من درباره شهرنشيني مدرن حرف بزنم. باباي من پرنده دهه­هاي پيش است. از آن پرنده­ها كه يك عمر روي ايران يك خانه درندشت هشتي دار برنامه اجرا كرده. حالايي­ها مي­گويند باباي من خالتورست و عروسي كارست اما خود من دي­جي هستم. باباي من تريت آبگوشت نوك مي­زد و با تار و سه تار و كمانچه حال مي­كرد، من پيتزا نوك مي­زنم و هات داگ مي­خورم و با گيتار برقي و درام حالم خوش مي­شود. حالا براي ما حرف درآورده­اند كه پرنده­هاي شهري آنقدر جيغ مي­زنند كه صدايشان فالش شده و گوشتخراش مي­خوانند. به نظر من اين حرف­ها را بازنشستگاني مثل باباي من مي­زنند كه در كميته انتخاب آثار براي حفظ منابع سنتي­شان، فعاليت مي­كنند و اصلاً چرا وسط اين همه آدم كه از هول مدرن شدن با كله افتاده­اند در ديگ صنعت، گير داده­اند به ما پرنده­ها؟

خب قربان شكلتان برود ننه­تان مي­خواستيد اين كاشانه­هاي يغور و بدقواره­تان را جوري بسازيد كه ايوان اسكان دهيد يا مثلاً يك درخت راست راستكي در بالكنتان مي­كاشتيد تا چهار تا گنجشك مجرد جوان بروند آنجا زندگي­شان را آغاز كنند.

من نمي­دانم شما آدم­هاي مغز گوسفند خورده چرا آنقدر فكرتان را آكبند نگه مي­داريد و توانايي اسمبل كردن روياهايتان در كنار هم را نداريد. شما آدم­ها ديگ و ديگچه و آفتابه مسي (گلاب به رويتان) ننه بزرگتان را فروختيد و رفتيد كريستال خريديد، خب اين چه فايده­اي دارد. آن ديگ و ديگچه اصل و نسب داشتند، ننه بابايشان را مي­شناختيم مثلاً باباي من تعريف مي­كند در خانه­شان يك ديگ مسي بود كه پدر و پدربزرگش هم ديگ بودند. اما اين كريستال­ها، اجنبي­اند و من از طرف تمام ديگ­هاتي مسي مشتي به دهان تمام پيركس­ها و كريستال­ها Send All مي­كنم و با قاطعيت اعلام مي­كنم كه: «مشكوكم مشكوكم به تو!» و نگوييد كه اين چه ربطي به شهرنشيني دارد. خب خير نديده­ها وقتي مطبخ شد آشپزخانه اپن و حاج خانوم دود چراغ خورده ميك آپش را از روي برنامه­هاي جيز ماهواره انتخاب كرد ديگر نمي­شد برود پاي اجاق به آتش فوت كند چون مژه­هاي مصنوعي اكليلي­اش مي­سوخت و ريمل خارجي كه مغز بادام سوخته خودمان نبود كه بشود آسان هدرش داد. بنابراين حاج آقا مجبور شد خانه درندشتش را بكوبد و آپارتمان يا برج بسازد و به جاي شلوار راننده­هاي پيكان جوانان گوجه­اي شلوار جين بپوشد و حاج خانوم هم مجبور شد به جاي عشرت خانم كه هر روز جمعه رخت­ها را چنگ مي­زد ماشين رختشويي بخرد و در پنت­هاوسش مهماني بزرگان را برگزار كند. اما بدون راه انداختن بوي سير داغ و پياز داغ و پلوي فرد اعلاء.

ديوانه كه نبود عطر خارجي­اش را با بوي قورمه و قيمه خراب كند پس مجبور بود زنگ بزند مطبخ سر خيابان و براي خراب نشدن مانيكورش هم يك ماشين ظرفشويي بخرد. آن هم نه خودش حاج آقايش بخرد به مناسبت روز ولنتاين و در ماشين ظرفشويي كلي شكلات و عروسك خرسي بريزد تا حاج خانوم سورپرايز شود. حالا ديگر من پرنده نمي­دانم شما خودتان بگوييد مي­شد در خانه­هاي قديمي تردميل گذاشت يا مثلاً در آن مطبخ­ها لازانيا پخت؟ يا مثلاً مگر مي­شود حاج خانوم با كفش پاشنه بيست سانتي­اش روي زمين بنشيند و به پشتي تكيه بدهد. خب نمي­شود ديگر چرا بيخودي اصرار مي­كني. حتي من پرنده هم مي­فهمم كه ارتفاع جيز خوبي است چون مدل كفش پاشنه nسانتي­اش چه آپارتمان و برج كلي طبقه­اش، ديگر خود دانيد اگر هم دوست نداريد به دهات من كه مسكن در آنجا 30 درصد ارزان شده.

قربان شما پرنده


 

نوشته شده توسط sahel & darya در سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 2:15 AM موضوع | لینک ثابت


...

 

هرچه از دنیا به تو می رسد بگیر و از آنچه نمیرسد روی برگیر اگر این کار برایت مقدور نیست مختصر کن توقعت را ناگزیر...(امام علی علیه السلام)


 

نوشته شده توسط sahel & darya در جمعه 29 شهریور1387 ساعت 4:39 PM موضوع | لینک ثابت


 

عشق يعني اشك توبه در قنوت

خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق يعني چشمها هم در ركوع

شرمگين از نام ستارالعيوب

عشق يعني سر سجود و دل سجود

ذكر يارب يارب از عمق وجود

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت 0:27 AM موضوع | لینک ثابت


جزر و مد...

                                                                    گذشت

عفو و گذشت از صفات برجسته اخلاقی است كه بزرگواری و كرامت نفس انسان را می­رساند. اگر انسان از كسی كه به او بدی كرده است بگذرد و در حالی كه قدرت مقابله به مثل دارد، او را مورد عفو قرار دهد، نشان از قدرت روحی و تسلط او بر نفس خويش دارد و به هيچ وجه دليل ضعف و ناتوانی نيست. در اين قبيل موارد، عموماً كسی كه بدی كرده و مورد عفو قرار می­گيرد، تحت تأثير قرار گرفته و چه بسا با پشيمانی از بدرفتاری خود اصلاح شود.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 0:43 AM موضوع جزر و مد... | لینک ثابت


بد نيست بدانيم...

آدم ها مثل كتاب ها هستند!

~~>بعضي از آدم ها جلد زركوب دارند.بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك!!!                
~~>بعضي از آدم ها با كاغذ كاهي چاپ ميشوند و بعضي با كاغذ خارجي!!!                     
~~>بعضي از آدم ها ترجمه شده اند!!!                                                                
~~>بعضي از آدم ها تجديد چاپ ميشوند و بعضي از آدم ها فتوكپي آدم هاي ديگرند!!!       
~~>بعضي از آدم ها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضي آدم ها صفحات رنگي دارند!!!    
~~>بعضي از آدم ها تيتر دارند و فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدم ها نوشته اند:حق هرگونه استفاده ممنوع و مفحوظ است!!!

~~>بعضي از آدم ها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدم ها با چند درصد تخفيف به فروش مي رسند و بعضي از آدم ها بعد از فروش  پس گرفته نميشوند!!!                                  
~~>بعضي از آدم ها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته ميشوند!!!                              
~~>بعضي از آدم ها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدم ها معلومات عمومي هستند!!!                                                                            
~~>بعضي از آدم ها خط خوردگي دارند و بعضي از آدم ها غلط چاپي دارند!!!                  
~~>از روي بعضي از آدم ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم ها بايد جريمه نوشت!  
~~>بعضي از آدم ها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدم ها را بايد نخوانده دور انداخت!!!
 نظر شما در این مورد چیه ؟


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت 2:42 PM موضوع بد نيست بدانيم... | لینک ثابت


تولد کودک

كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می­گویند فردا شما مرا به زمین می­فرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می­توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: «‌از میان تعداد بسیار فرشتگان من یكی را برای تو در نظر گرفته­ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد.»

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می­خواهد برود یا نه !!!!

 

اینجا در بهشت من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند.

خداوند لبخندی زد­،ّّ فـــرشـــتــــه­ات برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، و تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی شد.

كودك ادامه داد: من چطور می­توانم بفهمم مردم چه می­گویند، وقتی زبان آنها را نمی­دانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت: فــــرشــــتـــه تو، زیباترین و شیرین­ترین واژه­هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی.

كودك با ناراحتی گفت: وقتی كه می­خواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت «فــــرشــــتــــه­ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می­دهد كه چگونه دعا كنی»

كودك سرش را برگرداند، شنیده­ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند، چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟

فــــــرشــــــتــــــه­ات از تو محافظت خواهد كرد، ‌حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

كودك با نگرانی ادامه داد اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی­توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فـــــــرشــــتــــه­ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود.

و در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می­شود. كودك دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند. او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فـــــرشــــتــــه­ات را به من بگو؛ خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: «نام فــــــرشـــتـــه اهمیتی ندارد و به راحتی می­توانی او را مـــــــــــادر صدا كنی»

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 4:54 PM موضوع | لینک ثابت


خانم ها نخوانند!

زن نانجیب گرفتن آسانه ولی نگهداریش مشکله، زن نجیب گرفتن مشکله ولی نگهداریش آسانه(ضرب المثل فارسی)

 

چهرۀ یک زن، نمایندۀ شوهر اوست و پیراهن یک مرد، معرف زن او. (ضرب المثل یوگوسلاوی)

 

مردان و زنان  حداقل بر سر یک موضوع توافق دارند، این که هر دوی آنها به زنان اعتماد ندارند.(اچ.ال.منکن)

زنان گیسوانی بلند و افکاری کوتاه دارند (شوپنهاور)


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 ساعت 12:20 PM موضوع | لینک ثابت


مرجانهای دریا...

ریگ توی کفش

جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح که بیرون آمده بود ریگی توی کفشش حس می کرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشه ای براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، کفش خود را در بیاورد و از شر ریگ راحت شود. سر ظهر عرق از سر و رویش جاری بود. سرانجام وقتش رسید. پشت سر رئیس ستاد ارتش کنار ستون ایستاد و خم شد کفش را دربیاورد.

گلوله ای از بالای سرش صفیر کشید و مغز رئیس ستاد را به دیوار پاشید. جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می بوسد.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 8:0 PM موضوع مرجانهاي دريا... | لینک ثابت


نیاز...

 

خدایا! خود خواهی را چنان در من بکش، یا چندان برکش، تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 22 فروردین1387 ساعت 11:9 PM موضوع نياز... | لینک ثابت


سال موش

جناب موش

 

من آن موشم که دارای دو گوشم

شبیه فلفلم، پر جنب و جوشم

به کار هیچ کس کاری ندارم

و شیر هیچ گاوی را ندوشم!

سرم بر کار خود گرم است و هر روز

برای پیشرفت خود بکوشم

برایم مُد اهمیت ندارد

هر آن چیزی دلم خواهد بپوشم

قدیمی شد پنیر و نان برایم

اگر رانی نشد، دوغی بنوشم

دگر دزدی و سرقت کار من نیست

که خود لبریز استعداد و هوشم

اگر کارتون بیاید توی بازار

منم بازیگرش، هر لحظه توشم!

حنای گربه ها رنگی ندارد

برایم... گر چه بنده شخص موشم.

        


 

نوشته شده توسط sahel & darya در پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت 12:54 PM موضوع | لینک ثابت


...

خواب دیدم خواب این که مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

سورۀ حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند ار راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنهکار سیه دل بسته پر؟

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کار های نیک و زشتت را بگو

حالا عمر خودت کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

تک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب انسان می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهجبین

از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه(س)

صاحب روز قیامت آمده

گوییا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را
این که اینجا اینچنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می­بینید در شور است و شین

ذکر لالاییش بوده یا حسین
سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را به دوشش میکشید

پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است

خویش را وقف رقیه کرده است
تا به دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده
این که در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم
هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است
در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود
در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش میدهم

جای بالاتر به روز سرنوشت

می شود همسایه من در بهشت
آری آری هر که پا بست من است

نامه اعمال او دست من است

یا حسین

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در جمعه 10 اسفند1386 ساعت 3:25 PM موضوع شعر... | لینک ثابت


یک دعای زیبا

یک دعـــــــــــای زیـبـــــــــــــا

 

از خدا خواستم عادت­های زشت را ترکم بدهد.

خدا فرمود: خودت باید آنها را رها کنی.

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.

فرمود: لازم نیست، روحش سالم است؛ جسم هم که موقت است.

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست، آموختنی است.

گفتم: مرا خوشبخت کن.

فرمود: «نعمت» از من خوشبخت شدن از تو.

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.

فرمود: رنج از دلبستگی­های دنیایی جدا و به من نزدیک­ترت می­کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.

فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی­ات را هرس می­کنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.

فرمود: برای این کار من به تو«زندگی» داده­ام.

از خدا خواستم کمکم کند همان­قدر که او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم.

خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد!

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 11:33 AM موضوع | لینک ثابت


 

ای طلوع عشق در امواج خاک

ساحل خورشید چشمانت کجاست

روح تو می­تابد از معراج خاک

بغض دریا ذوق توفانت کجاست

آمدم برخیز دستم را بگیر

ورنه من این راه را گم می­کنم

می­گذشت از روی سنگر عطرخیز

بوی صبح یاسهای کهکشان

باز می­تابد ز عمق خاکریز

یک چفیه، یک پلاک بی­نشان

در تفحص از حریم آفتاب

خاک­ها را می­زند یک سو دلم

می­شود پیدا نسیم سبز آب

مثل دریـا می­شود از او دلم

خفته اما روی گلفرش سحر

در کنارش کوله­باری از امید

بار دیگر می­گشاید بال و پر

می­رود تا کهکشانها این شهید

زخم عــــاشورا نمایان بر تنش

می­وزد از پیکرش بوی حســـین

نقش بود این جمله بر پیراهنش

عشق یعنی «زائر کـوی حـســین»

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در شنبه 29 دی1386 ساعت 1:32 PM موضوع شعر... | لینک ثابت


مرجانهای دریا...

پمپ بنزین

وقتی برای اولین بار با موتور سیکلتی که تازه خریده بود به پمپ بنزین رفت دید همه ماشینها به سمت دو پمپ کناری جایگاه می­روند و یکی از پمپها­ی جلویش خالی است، سریع رفت جلوی پمپ و در حالی که در دلش به زرنگی خود و نادانی راننده­های دیگر که پمپ خالی را نمی­دیدند می­خندید، باک موتورش را پر کرد. هر چه سعی کرد نتوانست موتورش را روشن کند. با اشاره یکی از راننده ها به تابلوی بالای سرش نگاه کرد. نوشته بود: پمپ گازوئیل


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 17 دی1386 ساعت 1:1 AM موضوع مرجانهاي دريا... | لینک ثابت


...

SAHELDARYAABI


 

نوشته شده توسط sahel & darya در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 3:35 PM موضوع عكس... | لینک ثابت


جزر و مد...

                                                                                              حسن خلق

کلام نرم، رفتار شایسته، گفتار مؤدبانه و جاذبه دار، تحمل فراوان و حلم و بردباری و چهرۀ گشاده و بشاش، از مظاهر و جلوه های «حسن خلق» است. به تعبیر دیگر، وقتی محبت خود را به دیگران بخشید. در حوادث، صبور و شکیبا باشید، خشم خود را فرو خورده، خویشتن داری کنید، بدی را با خوبی پاسخ دهید و از خشونت و عصبانیت و بدزبانی و تحقیر و توهین و تکبر به دور باشید، دارای «حسن خلق» هستید.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در یکشنبه 27 آبان1386 ساعت 4:44 PM موضوع جزر و مد... | لینک ثابت


کوچه های کوفه...

کوچه های کوفه

این جزرو مد چیست که تا ماه می رود ؟
دریای درد کیست که در چاه می رود ؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده به اکراه می رود

آبستن عذای عظیمی است،کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه ازآسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود؟

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می رود

قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط sahel & darya در سه شنبه 1 آبان1386 ساعت 1:11 PM موضوع شعر... | لینک ثابت


نیاز...

 

خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.


 

نوشته شده توسط sahel & darya در جمعه 6 مهر1386 ساعت 2:6 PM موضوع نياز... | لینک ثابت


مرجانهای دریا...

رویـــــــــــا

دخترک با صدای بلند می خندید و روی ساحل می دوید. شن ها نرم بودند و دخترک با تمام وجود احساسشان می کرد. خم شد و یک مشت شن را در دستانش فشار داد. شن ها از لای انگشتان کوچکش بیرون زد . مشتش را به بینی نزدیک و عطر آرزوهایش را حس کرد.

موج با سنگینی فرود آمد. صدای خنده قطع شد.

رد پا تا دریا ادامه داشت. ستاره ای چشمک زد. ستاره ای دریایی از کنار ساحل به آسمان خیره شد. صدای خنده بلند تر شد.

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در شنبه 24 شهریور1386 ساعت 2:8 AM موضوع مرجانهاي دريا... | لینک ثابت


بد نیست بدانیم...

فواید خنده:

1- هزینه ای ندارد؛ ولی بسیار چیز های گرانبهایی می آفریند.

2- کسانی را که دریافتش می کنند غنی می سازد، ولی کسانی را که آن را می بخشند فقیر نمی کند.

3- به سرعت برق می آید، اما خاطره اش تا ابد پایدار می ماند.

4- هیچ کس  آنقدرها غنی نیست که بتواند بی آن سر کند و هیچ کس آن قدرها فقیر نیست که نتواند از منافع آن بهره مند گردد.

5- در خانه شادمانی و خوشی می آفریند، در تجارت خیر و برکت می آورد و نشانه دوستی و محبت است.

6- آن را نمی شود خرید، گدایی کرد، قرض گرفت و یا دزدید؛ زیرا کالایی زمینی نیست و تا وقتی بخشیده نشود، به دست نمی آید.

 

پس بخند تا دنیا به روت بخنده...

 


 

نوشته شده توسط sahel & darya در دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت 4:26 PM موضوع بد نيست بدانيم... | لینک ثابت



example: JavaScript Codes